مي نويسم براي تو آخرين وصيتم را شايد درکم کني:

 

دستهايم را از تابوت بيرون نگه داريد تا همه بدانند هيچ با خود نبرده ام

 

چشمهايم را باز نگه داريد تا همه بدانند چشم به راه کسي بودم

 

دو قالب يخ روي قبرم بگذاريدتا با طلوع خورشيد به حالم گريه کنند

 

و عکس معشوقم را کنارم بگذاريد تا همه بدانند تشنه ي او بودم

 

گريه نکن گريه نکن

فداي اشکات گريه نکن

مرگ جسمم را گرفت از تو

ولي روح عاشقم هميشه با توست

من تو رو تنها نمي زارم

احساسم بکن ... سر رو شونه ات گذاشتم

جسمم به آرزوش نرسيد

روح عاشقم به تو رسيد

تو فکر نکن تنها شدي

با بي کسي همنشين شدي

پيش تو مي مانم هميشه

تا خدا بياد قيامت بشه

گريه نکن گريه نکن

فداي اشکات گريه نکن


 

نوشته شده توسط امپراطور در یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386 ساعت 11:6 موضوع | لینک ثابت