مثل برگي خشک و تنها روي شاخه موندم اينجا مي ترسم...

 

توي چنگ وحشي باد برم از خاطر و از ياد بپوسم...

 

تو شتاب لحظه ها من با خودم يکه و تنها مي دونم...

 

تو سراب اين افق تا سفر نهايت اينجا مي مونم...

 

مثل يه غروب تنها که ميشينه پشت ابراااااااااااا

 

يه سکوت بي پناهم............

 

توي اين بيهودگي ها لحظه هارو ميشمارم...

 

انتظار هر نگاهم...

خسته م به خستگي يه نگاه منتظر


تنهام به تنهايي يه سوال بي جواب


مبهمم به مبهمي يه زندگي


و در آرزوي پيدا کردن خودم


هموني که خيلي وقته گمش کردم


و در آرزوي ‎آشتي با دلم


هموني که خيلي وقته باهام قهره


با اين خستگي و تنهايي و مبهمي مثل يه نگاه منتظر پر

 

 از سوال بي جواب زندگي مي کنم...

 

و در آرزوي رسيدن به اين آرزو لحظه ها مرا مي

 

شمارند....

 

خدايا انکه در تنهاترين تنهايي ام

تنهايم گذاشت تو در تنهاترين تنهايي اش

تنهايش مگذار.


 

نوشته شده توسط امپراطور در جمعه بیست و چهارم فروردین 1386 ساعت 12:11 موضوع | لینک ثابت